روزها پیش قدم بر باغی نهادم تا طعم خوش انتظارت را دریابم.
هنگامه ورود سرمستی باغ به من خوش آمد گفت و کسی از دور صدایم کرد. بازگشتم، بازگشتم تا ندایش را بیابم، سجده کنان سلامی دهم ،که ناگهان کوچه باغها و گلها مرا به خود دعوت کردند.
کوچه; سالهاست که آوار خیس بارانست، اما هنوز مرده است و جانی ندارد.
گلهای باغ با هر بهار جوانه ای تازه میزنند.
گل سفید; خیال میکند که سیراب است و تنها منتظر است.
گل قرمز; تشنه رسیدن، اما گل سفید برایش از بیراهه ها راهی ساخته است.
گل زرد; خسته از انتظار است. و بر سر دو راهی عبور مردد مانده است.
سالهاست گلها پیر میشوند و میمیرند.
راستی، میدانی حتی آن زنبور عسل هم که از شهد شیرین همه گلها می مکد منتظر است!
اما این را بدان که او از همه راه گم کرده تر است!!!


